چند لحظه تأمل
شرم می کنم با ترازوی کودکان گرسنه ی کنار پیاده روها، وزن سیری ام را بکشم!!!!!!
شما چطور؟؟؟!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۲ ساعت ۱۱:۲۵ ب.ظ توسط مسلم محمدی (علیرضا)
|
شرم می کنم با ترازوی کودکان گرسنه ی کنار پیاده روها، وزن سیری ام را بکشم!!!!!!
شما چطور؟؟؟!!!!
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
پرسید زان میانه یکی کودک یتیم:
کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست؟
آن یک جواب داد: چه دانیم ما که چیست؟
پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست
نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت:
این اشک دیده من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست